![]() |
![]() |
|
|
میدونم یه وقتایی دلت برام تنگ میشه تو خیابونو نگاه میکنی از پشت شیشه اون که از پشت درختا میگذره شاید منم که دارم تنهایی با یاد تو پرسه میزنم اینم واسه اینکه هر وقت یاد این میفتم که میومدم تو خیابونتون و تو از پشت شیشه میدیدیم، این شعر میومد تو ذهنم....و برای اینکه تو اون پنجره رو دوست داشتی و برای اینکه خاطره بمونه.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 14:45 توسط دیوونه |
|
|
وقتی میخواستم برم اهواز این شعر به ذهنم میومد: هیچکی از رفتن من غصه نخورد درمورد اون مصراع اخر که ستاره داره بگم که بخاطر حفظ زیبایی شعر نوشتمش وگرنه منظوری ندارم.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 8:0 توسط دیوونه |
|
|
زیر این گنبد نیلی زیر این چرخ کبود توی یک صحرای دور یه برج پیر و کهنه بود یه روزی زیر هجوم وحشی بارون و باد از افق کبوتری تابرج کهنه پر گشود برج تنها سرپناه خستگی شد مهربونیش مرحم شکستگی شد اما این حادثه ی برج و کبوتر قصه ی فاجعه ی دلبستگی شد باد و بارون که تموم شد اون پرنده پر کشید التماس و اشتیاقو ته چشم برج ندید عمر بارون عمر خوشبختی برج کهنه بود بعداز اون حتی تو خوابم اون پرنده رو ندید ای پرنده ی من ای مسافر من من همون پوسیده ی تنها نشینم هجرت تو هر چی بود معراج تو بود اما من اسیر مرداب زمینم راز پروازو فقط تو می دونی ، تو میدونستی من نمیتونم برم ، تو می تونی ، تو می تونستی آخر قصه مونو تو می دونی ، تو می دونستی من نمی تونم برم ، تو می تونی و می دونستی ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 20:46 توسط دیوونه |
|
|
آدم هایی که وقتی غایب اند،بیش تر "هستند"،تا وقتی حاضرند! و این هایند آدم هایی که گاه،مخاطب حرف هایی قرار می گیرند ،که نباید خود بشنوند. با این آدم ها است که ما همیشه در گفت و گوییم . همیشه با این ها است که حرف های خوبمان را می زنیم ،حتی حرف هایی را که دوست نداریم بشنوند. به همین ها است که همیشه نامه هایی می نویسیم،که هیچ گاه نمی فرستیم.
حرف های اصیل ،حرف هایی نیستند که برای "شنیدن" زده می شوند،حرف هایی هستند که برای "زدن " زده می شوند. نوشته های اصیل ،نوشته هایی نیستند که برای خواندن نوشته می شوند،نوشته هایی اند که برای "نوشتن" نوشته می شوند. این حرف ها و این نوشته ها است که ،همیشه خطاب به این نوع از آدم هاست . حرف هایی که خود آدم نیز در آن جا ،مستمع بیگانه یی است .و حرف هایی که می گوییم،نه تا چیزی گفته باشیم ،بلکه تا چیزی شنیده باشیم ،و حرف هایی که ،دیگر سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند.باید اندیشید ،فقط اندیشید،بیان ندارد.بیـــــــــان؟ چرا دارد،امــــــــا زبانی و کلمه یی نیست.... و حرف هایی که دیگر دردسترس اندیشه هم نیست .اوج می گیرند و بی وزن می شوند و تنها در فضای خیال می پرند.گویی "پرندگان موهومی اند،که درعدم پرواز می کنند." وحرف هایی که دیگر در فضای خیال هم نمی گنجند،آن جا هم برایشان تنگ است . و حرف هایی نیز هست که بی قرارند،بی تاب اند،یک جا بند نمی آورند. و حرف هایی که فقط نگـــــــــاه ها می زنند.
دکتر علی شریعتی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 17:58 توسط سکوت شیشه ای |
|
|
قبل از هر صحبتی بگم که نمی خوام توجیه الکی واسه حرفم بیارم ،می خوام منظورم رو بگم چون برداشتت کاملا اشتباه بود ،یعنی اینکه من تا اون لحظه همچین اصطلاحی رو برای شما حتی تو ذهنم برای یک لحظه هم بکار نبردم....
هر آدمی یکی از آروزهاش اینکه دوست داشته بشه ،و منم چون یکی از اون آدمام از اینکه دوستم داری خیلی خیلی خوشحالم و افتخار می کنم همچین کسی دوسم داره . خیلی مواقعه شده که از همه چی نامید شدم ولی این احساس که یه نفر هست که با تمام وجود دوستم داره ،منو به زندگی و آینده امیدوار کرده و باعث شده زندگی کنم (اینا رو میگم که بدونی تو واسه من با دیگران خیلی فرق می کنی ،بودنی که باورت کردم ،بدونی که بهت ایمان دارم ،......) ببین من(نه فقط من ،خیلیها اینطورین ،شاید شما هم یکی از این افراد باشید) از نگاه دیگران (نمی تونم چطور بیان کنم ) متنفرم ، ولی من گفتم از نگاه شما خجالت میکشم ، به نظرت اینا یه معنی می دن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بازم میگم که هدفم از این مطلب اینکه بدونی شما خیلی واسه من پاکی ،و وقتی اینطور برداشتی از حرفم کردی ، داشتم آتیش می گرفتم ....... من نمی خوام شما رو وادار کنم برخلاف میلتون رفتار کنی ،هر طوری می دونی درسته اونطور رفتار کن ،ولی اینو بدون که دلیل پنهان شدنم اون چیزایی که شما فکر می کنی نیست ،دیگه دوست ندارم تکرار بشن .... حرفای کاردانی هم یادم هستن ، الان هم همون احساس رو دارم،ولی هر طور راحتی رفتا رکن ... یه چیز دیگه اینکه مطمئنم شما وخانوادتون تمام عمرتون مشکلاتی رو که من دارم نداشتید ( البته خدا رو شکر می کنم ،و ناسپاسی نمی کنم ولی....) فکر می کنم اکثراوقات منو خونسرد و سرحال دیده باشی ، چون فکر می کنم تنها راه انتقام از این مشکلات خندیدن و خونسرد بودنه ، یعنی کاری ازم بر نمی یاد...بعد شما می گی چه دله خوشی داری ، درو اقع سعی می کنم دلم رو خوش نگه دارم ،(هیچ وقت از رو ظاهر افراد قضاوت نکن ) به نظرم قبلا اینقدر حساس نبودی ، ولی الان از هر حرفم یه برداشت عجیب می کنی تا هروقت که دوست داشتی یا علـــــــــــــــــــــــی - مواظب خودت باش
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 19:6 توسط سکوت شیشه ای |
|
|
سلام... من برگشتم، بخاطر اینکه دیدم اگه برنگردم تو فکر میکنی خدای نکرده من بهت بی اعتمادم.... برگشتم که بهت بگم اگه بهت اعتماد نداشتم چرا تو؟؟؟؟ تو این دو سال و اندی که منو میشناسی ازم بی اعتمادی دیدی؟؟؟؟الانم اتفاقاتی افتاد که فکر کردی بهت اطمینان ندارم.... منم قرار گذاشته بودم که دیگه ننویسم ولی اگه نمی نوشتم باعث میشد که باز فکر کنی که من بهت بی اعتمادم اونم بخاطر اینکه نتونستم منظورمو بهت گم و از این جهت مقصر منم....کاش منظورمو واضح بهت گفته بودم ولی واقعا نتونستم.... میدونم دلت شکست ولی مطمینم اگه میفهمیدی چی میگم دلت نمیشکست...و چون متوجه نشدی دل منم شکوندی...(ناخواسته) من از این حرف میگذرم واسه همیشه چون ،وقتی نمیتونم منظورمو بگم باعث دل شکستگت میشم که نمیخوام اینطور بشه.... با اینکه میدونم منظوری نداشتم ولی ازت میخوام منو ببخشی که البته نمیتونی نبخشی(به نقل از خودت)... خدایا دلم تنگ شده بود که بنویسم: اگر روزي رسد دستم به دامانت خواهش میکنم هنوزم سکوت شیشه ای من باش... |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم شهریور 1388ساعت 16:0 توسط دیوونه |
|
|
انتظـــــــــــــــــــــــــــــار....... توی یک جمعه دلخواه می گن می رسی تو از راه مثل یک نسیم دلکش بیکرانه مثل دریا تو یه انتظار نغزی توی جاده های امید تو اصلا خود امیدی توی لحظه های تردید در انتظــــــــــــــــــــــار ظهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــورش
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 18:19 توسط سکوت شیشه ای |
|
|
مادر ! ای زیباترین و مقدس ترین واژه آفرینش !
ای بی ریاترین مخلوق حق! ای فرشته خاک نشین ! باکدام زبان از تو بگویم که کیستی؟ آرامش وجودم را با نگاه مهربان تو بدست می آورم .... فهمیدم که خداوند چه ماموریت خطیری بر عهده ات گذاشته ، تو باید امانت های خود را به نحواحسن تربیت و پرورش دهی ، تا شرمسار او نباشی و خیانت در امانت نکرده باشی . مادرم ! بوی مهر تو، امید زندگیم بوده و هست و تکیه گاه گذشته و آینده ام که انگار بی تو مامن و پناهی ندارم که تکیه گاه شانه های بی قرارم در زمان بی قراری باشد....
سپاس ای مادر ! از گریه ها و زحمات بی دریغ شبانه روزی ات ،از چشم انتظاری بی پایانت،از بی قراری هایت و از سخاوت مهربانی هایت.... به حق خداوند بهشت را خاک زیر پایت نمود و مخلوقی به قداست و عظمت تو نیافرید....
میلاد ریحانه پیامبر(ص) بر شما مبارک |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 18:26 توسط سکوت شیشه ای |
|
|
عشق یعنی اینکه تا وقتی کسی پیشته ازش خبر بگیری وقتی ازت دور شد دیگه بره بمیره؟؟؟ برای تو که اینجوریه اگه غیر از اینه بگو .... یه بار شد ازم بپرسی کی میای؟اصلا میای یا نه؟ تا حالا اومدی یا نه؟؟
اگه عشق اینه من نمیخوام عاشق باشم....نمیشه تا وقتی تو هستی من بگم تو چقدر خوبی چقدر گلی بعد که رفتی همه چی تموم بشه... باورم نمیشه....باورم نمیشه... باورم نمیشه که بگی دوستم داری...کسی رو نمبینی که کسی رو دوست داشته باشه ولی براش مهم نباشه که اون شخص چکار میکنه زنده ست یا مرده...تو اگه منو دوست داری چرا همیشه منتظری من برای تو چیزی بنویسم ؟؟؟اینا چیزاییه که نمیتونی کتمان کنی؟؟؟از من انتظار نداشته باش که باور کنم...نمی کنم... (این همون عشق یه طرفه ست که من ازش میترسیدم و گفتم که نمی خوامش) تو این دو سه ماه دیگه انقدر منتظرت شدم ،انقدر اومدم تو این نت لعنتی و دست خالی برگشتم که دیگه برام مهم نیست....دیگه خسته شدم..... ممنون از این همه محبتت که منو شرمنده کرده... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 13:30 توسط دیوونه |
|
|
بخاطر صداقت و به امید احیای صداقت با تو هستم...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 21:17 توسط دیوونه |
|
|
دوباره خوابشو دیدم من لعنتی دوباره من هنوز عاشقم ای وای با یه قلب تیکه پاره
«چه قده خواب می بینی مرد دیگه بسه بیا از عاشقی برگرد دیگه بسه اون تو رو فراموشت کرد دیگه بسه» |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 21:57 توسط دیوونه |
|
|
تا ته قصه چه پیدا و چه پنهون با توأم زیر آوار مصیبت یا که بارون با توأم دل به دریا زدم و کاری به دنیا ندارم تو سکوت سنگی دنیا غزل خون با توأم هر چی تنهاتر بشی دنیا تو رو کمتر می خواد خودت اونوقت ببین چقدر فراوون با توأم سخت گرفته همه دنیا که تو رو رها کنم تو هجوم سختی ها ببین چه آسون با توأم تو زمستون سیاه و سینه سوز روزگار سخته باور مثل جنگل تو بهارون با توأم غرق موج عشقتم هرجا بری باهات میام تو سکوت برکه و خروش کارون با توأم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 12:33 توسط دیوونه |
|
|
گریه نمی کنم نه اینکه سنگم گریه غرورم رو به هم می زنه مرد برای هضم دلتنگی هاش گریه نمی کنه ، قدم می زنه گریه نمی کنم ، نه اینکه خوبم نه اینکه دردی نیست ، نه اینکه شادم یه اتفاق نصفه نیمه ام که ، یهو میون زندگی افتادم یه ماجرای تلخ ناگزیرم یه کهکشونم ولی بی ستاره یه قهوه که هرچی شکر بریزی بازم همون تلخی ناب رو داره اگر یکی باشه من رو بفهمه براش غرورم رو به هم می زنم گریه که سهله ، زیر چتر شونش تا آخر دنیا قدم می زنم
خداییش دلت برام تنگ شده؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 21:49 توسط دیوونه |
|
|
خیلی جالب بود برام که فقط تو ایمیلت از اینکه من تو رو دوست دارم صحبت کردی یه بار دیگه برو مرورش کن ببین از یه جایی از حرفات میشه برداشت کرد که تو هم منو دوست داری؟؟؟
بعدشم خیلی راحت از اینکه من به کس دیگه ای فکر کنم یا اینکه اگه پامو بکشم کنار تو حاضری به کس دیگه ای فکر کنی حرف میزنی.... باشه ....ولی اگه یه زمانیم پیش اومد که نرسیدیم بهم( کار دنیاس دیگه )من نمیخوام به کس دیگه ای فکر کنم ولی متاسفم که تو انقدر راحت از این حرفا میزنی.... البته حق داری.... معلومه کی عاشقه و کی کی رو دوست داره.... خوبه لااقل الان میدونم با کی طرفم.... فکر نکنی که من ناراحتم یا دلگیر نه ،من اینجا دارم خوش میگذرونم!!! اگه تو فقط تو این دوسال به من وابسته شدی و فقط بهم عادت کردی ،به یه شخصیت مجازی که فقط با بازی کلمات داره گولت میزنه ،کسی که فقط و فقط مجازی بود بیشتر از اینکه ببینیش و اون تو رو ببینه نوشته هاشو میدیدی و شاید به خودش وابسته نشدی به نوشته ها و به وبلاگش علاقمندی نه خودش. میخوام صد سال چنین حسی بهم نداشته باشی...بیشتر از این حرفا ازت انتظار داشتم....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 21:3 توسط دیوونه |
|
|
سلام
نمیدونم چی بنویسم اخه میگی نه با احساس حرف بزنم و نه با کلمات بازی کنم باشه منم خیلی خشک حرف میزنم حتی جمله هامم رنگی نمی نویسم... خیلی ساده و بی هیچ ترس و واهمه ای میگم من تورو دوست دارم....دلیلی هم نداره بخوام دروغ بگم... من چطور میتونم کسی رو که برای رسیدن بهش این همه زجر و بدبختی رو تحمل کردم خیلی راحت بذارم کنار؟؟؟ها؟؟ هر چی دلت خواست بهم گفتی، امیدوارم که بهت ثابت بشه یه روزی که همه حرفات اشتباه بوده... منظورت چیه گوشیمو از خط خارج نکنم؟؟؟؟مطمین باش که من هیچوقت پشیمون نشدم و نمیشم....خودتم میدونی که هر وقت نخوام جواب بدم نمیدم... من بازم می گم قصد ندارم بین ترمم بیام خرم اباد بخاطر کارم، ولی مطمینا اگه بیام دلیلی جز خاطر تو نداره و بعد دیدن خانواده...حالا هر جور راحتی فکر کن .... ببخشید ها شما خیلی بیجا میکنی از زندگی من بری بیرون مگه دست خودته؟؟؟؟ در ضمن بازم میگم من دروغ نمیگم ...باور میکنی یا نه با خودته ....من فقط احساسی رو که حقیقتا نسبت به شما دارم و میگم((دوستت دارم)).... منو مثل یه نشونه گذاشتی و تیر بارونم کردی...نمیدونم چی نوشتم حرفای دلم بود، نمیدونم غلط املایی داشت یا هر چی، فقط نوشتم از دلم.... بهم گفتی اقای محترم...حالم از این حرفت بهم خورد... در ضمن منو به این متهم میکنی که با ابراز احساسات گولت زدم ....من احساساتمو برات نوشتم حالا که دوست داری من دیگه غلط بکنم ابراز احساسات کنم.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 19:9 توسط دیوونه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ای خدا دلگیرم ولی
احساس غم نمی کنم چون با توام پیش کسی سرم رو خم نمی کنم ×××××××××××××××××××× من نه عاشق بودم نه محتاج نگاهی كه بلغزد بر من ... من خودم بودم و یك حس غریب كه به صد عشق و هوس مِِی ارزد... ×××××××××××××××××××× برای هزارمین بار از من پرسید : تا حالا شده من دلتو بشکنم؟ منم برای هزارمین باربه دروغ گفتم : نه هیچ وقت،تا مبادا دلش بکشنه... |
| نویسندگان |
|
دیوونه سکوت شیشه ای |
| پیوندها |
|
سکوت شیشه ای(ایمان) |
|
RSS
|